تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود
انسانم


آرزوست..............................................


+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22ساعت 13:41 توسط مریم |


 

آنگاه که انسانی دروغ می گویدبخشی ازجهان رابه قتل می رساند.

اینهامرگهای کمرنگی هستندکه انسانهابه اشتباه زندگی می خوانند...

 

 

من از رگبار هذیان در تب پاییز می ترسم


از این اسطوره های از تهی لبریز می ترسم


به شب تندیس هایی دیدم از تاریخ شمع آجین


به صبح از خوابگرد روح وهم انگیز می ترسم


برایم آنقدر از گزمه های شهر شب گفتند


کزین همسایگان از سایه ی خود نیز می ترسم


حقیقت واژه ی تلخیست در قاموس ناپاکان


من از نقش حقیقتهای حلق آویز می ترسم


نمی ترسند از ما و من، این تاراجگر مردم


به تاراج آمدند ،این ناکسان ، برخیز، می ترسم

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت 21:56 توسط مریم |


صدای آب می‌آید


ابرهای پاره تا دو سوی آسمان


کنار می‌روند


بال‌های دوشیزگی پرنده‌ای معصوم


شکسته می‌شوند


و چشم‌های من از التهاب گناه


به درد می‌آیند


من از مهتاب می‌ترسم


و با این‌حال فردا صبح


غرور جاودانه‌ی خویش را


نثار بکارت یک عشق می‌کنم

 


 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/13ساعت 19:32 توسط مریم |


بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود

 
 بر سر من عید چون آوار می آید فرود 


 می دهم خود را نوید سال ِ بهتر ، سالهاست


گرچه هر سالم بتر از پار می آید فرود


در دل من خانه گیرد ، هر چه عالم را غم است


می رسد وقتی به منزل ، بار می آید فرود


رنگ راحت کو به عمر ، -این تیر پرتاب اجل- ؟


می گریزد سایه ، چون دیوار می آید فرود


شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم


شب چو آید ، پرده خمّار می آید فرود


بهر یک شربت شهادت ، داد یک عمرم عذاب


گاه تیغ مرگ هم دشوار می آید فرود


 وارثم من تخت ِ عیسی را ، شهید ثالثم


وقت شد، منصور اگر از دار می آید فرود


 بر سر من عید چون آوار می آید ، امید !


بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود

 

 


+ نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت 12:14 توسط مریم |


 

به شكل خلوتي دنج

در پس شاخه هاي انبوه

مانند حشره اي آگاه از وسعت زمين

دنبال تو هستم چنان سبز كه مي خنديدي

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت 19:29 توسط مریم |


به ساعت نگاه میکنم

حدود سه نصف شب است

چشم میبندم که مبادا چشمانت را

از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره میروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا میپرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

آری از شوق به هوا میپرم

و خوب میدانم

سال هاست که مرده ام

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/23ساعت 0:49 توسط مریم |


گاه آرزو ميكنم زورقي باشم براي تو...

تا بدان جا برمت كه ميخواهي...

زورقي توانا به تحمل باري كه بر دوش داري

زورقي كه هيچگاه واژگون نشود

به هر اندازه كه ناآرام باشي

يا....متلاطم باشد دريايي كه در آن ميراني

تقديم به علي عزيزم كه به اندازه ي دنيا دوستش دارم

با عرض پوزش اين متن بايد ۲۵ آذر نوشته مي شد

عذر تقصير از علي.......................

دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/28ساعت 12:45 توسط مریم |


کاش یکی بود ،یکی نبود اول قصه ها نبود


اون که تو قصه مونده بود ، از اون یکی جدا نبود


ماه پیشونی رها بود از طلسم دیوای سیاه


پلنگ عاشق می پرید تا لب شیروونی ماه


سیاوش شاهنامه رو کاش کسی گردن نمی زد


کاش کسی توی قصه ها از عاشقی دم نمی زد


کاش داش آکل با زخم تیغ ، تو بسترش جون نمی داد


قصه نویس ، قصه مون رو با گریه پایون نمی داد



تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره


جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره


شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته


حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره

کاش توی قصه های شب، برق ستاره کم نبود


تو قصه ی جن و پری ، دلهره دم به دم نبود


مادربزرگ قصه هاش و ، بالای طاقچه جا می ذاشت


یه عاشق تازه نفس ، تو شهر قصه پا می ذاشت


قصه های قدیمی رو ، یه جور تازه می نوشت


آدم و حوا رو می برد ، دوباره می ذاشت تو بهشت


اما تا اون بیاد باید ، با بی کسی سر بکنیم


ترانه های کهنه رو ، دوباره از بر بکنیم



تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره


جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره


شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته


حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره

 
 
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/26ساعت 13:0 توسط مریم |


دلت میگیرد..به همین سادگی.

 

میگردی دنبال توضیح...یک سری سوال جواب

 

تکراری از خودت میپرسی و ظاهرا باید

 

 

همه چیز تمام شود، حداقل کم شود اما انگار نه انگار...

 

بد جوری روحت پیچ خورده است...

 

الکی شروع میکنی دنیا را فحش دادن...بعد نوبت

 

 میرسه به شیطان لعین.  اصلا دیگه

 

این دل واسه ما دل نمیشه

 

بیرون بارون پودری می آد...

 

از اونایی که دوس داری زیرش باشی

 

ولی خب هوا

 

سرده...خیلی هم نمیچسبه...

 

 یه نگاهی به این جوونی رفته میکنی

 

یک مرتبه بند دلت میریزه!

 

صدایی از عمق روحت به مناجات بلند میشه....

 

از این کارها بلد نبودی!

 

کیست که از درون من خسته با این آرامش

 

 با خالق به گفتگو برخاسته؟

 

خدایا ! به روحم وسعتی بخش تا در حقارتهایم نپوسم

 

خدایا ! کمکم کن که بلندیهای روحم را زندگی کنم تا

 

در گندابهای جسمم توهم زندگی نداشته باشم.

 

 

my room

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/08ساعت 19:36 توسط مریم |


                            بي تو

 

                 گيلاسهاي مردمك چشمم

 

                      چقدر تلخ است

 

  

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/14ساعت 12:44 توسط مریم |