اگه گوشِت با منه،
یه سری به این خاطر خوا بزن
که بدجوری کلافته!
نمی دونم شِنـُـفتی یا نه:
می گن عمو حافظ
تو پیاله عکس ِ طرف ُ می دیده!
منم پی ِ همین آدرس اومدم که حالا
قدمام مال ِ خودم نیس!
دِ نخند! با وفا!
ما خیلی وقته تلو تلو خورده تیم!
باهام حرف بزن!
بگو اگه حافظ خالی بسّه باشه،
اگه اونور ِ این استکانم سراغم نیای،
اونوخ کجای این زمونه ی زهرماری پیدات کنم؟
اما تو با معرفت تر از این خیالای خامی،
حتم دارم یه تک ِ پام که شده
این ورا پیدات می شه!
پس بی حرف ِ پیش،
وعده مون ته ِ همین بطری!●
محکوم به نیستی ام
بی درنگ

آرزوست..............................................







آنگاه که انسانی دروغ می گویدبخشی ازجهان رابه قتل می رساند.
اینهامرگهای کمرنگی هستندکه انسانهابه اشتباه زندگی می خوانند...
من از رگبار هذیان در تب پاییز می ترسم
از این اسطوره های از تهی لبریز می ترسم
به شب تندیس هایی دیدم از تاریخ شمع آجین
به صبح از خوابگرد روح وهم انگیز می ترسم
برایم آنقدر از گزمه های شهر شب گفتند
کزین همسایگان از سایه ی خود نیز می ترسم
حقیقت واژه ی تلخیست در قاموس ناپاکان
من از نقش حقیقتهای حلق آویز می ترسم
نمی ترسند از ما و من، این تاراجگر مردم
به تاراج آمدند ،این ناکسان ، برخیز، می ترسم

صدای آب میآید
ابرهای پاره تا دو سوی آسمان
کنار میروند
بالهای دوشیزگی پرندهای معصوم
شکسته میشوند
و چشمهای من از التهاب گناه
به درد میآیند
من از مهتاب میترسم
و با اینحال فردا صبح
غرور جاودانهی خویش را
نثار بکارت یک عشق میکنم

بر سر من عید چون آوار می آید فرود
می دهم خود را نوید سال ِ بهتر ، سالهاست
گرچه هر سالم بتر از پار می آید فرود
در دل من خانه گیرد ، هر چه عالم را غم است
می رسد وقتی به منزل ، بار می آید فرود
رنگ راحت کو به عمر ، -این تیر پرتاب اجل- ؟
می گریزد سایه ، چون دیوار می آید فرود
شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم
شب چو آید ، پرده خمّار می آید فرود
بهر یک شربت شهادت ، داد یک عمرم عذاب
گاه تیغ مرگ هم دشوار می آید فرود
وارثم من تخت ِ عیسی را ، شهید ثالثم
وقت شد، منصور اگر از دار می آید فرود
بر سر من عید چون آوار می آید ، امید !
بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود

به شكل خلوتي دنج
در پس شاخه هاي انبوه
مانند حشره اي آگاه از وسعت زمين
دنبال تو هستم چنان سبز كه مي خنديدي

به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصف شب است
چشم میبندم که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم
سال هاست که مرده ام

تا بدان جا برمت كه ميخواهي...
زورقي توانا به تحمل باري كه بر دوش داري
زورقي كه هيچگاه واژگون نشود
به هر اندازه كه ناآرام باشي
يا....متلاطم باشد دريايي كه در آن ميراني
تقديم به علي عزيزم كه به اندازه ي دنيا دوستش دارم
با عرض پوزش اين متن بايد ۲۵ آذر نوشته مي شد
عذر تقصير از علي.......................
دوست دارم


