تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

منابع تاريخي نشان مي دهد جشن نوروز در زمان هخامنشيان در تخت جمشيد

 

برگزار مي شده است و حتي شکل کاخ و نگاره هايي که بر ديوارهاي تخت جمشيد

 

 نقش بسته است نشان از بر گزاري جشن نوروز دارد. در آن روز مردم هر سرزميني

 

که حکومت آن به دست هخامنشيان بود به تخت جمشيد که پايتخت آن ها بود مي

 

آمدند و هديه ها را به پادشاه تقديم مي کردند. ولي منابع نشان مي دهد نوروز قبل

 

 از هخامنشيان نيز بوده است. البته در اوستا مطرح نمي شود، زيرا اوستا متني ديني

 

است و جشن هاي خاص خودش را دارد. نقش برجسته هاي تخت جمشيد معلوم مي

 

 کند که در گذشته مردم جشن هاي سالانه داشته اند که به فصل ها مربوط مي شده

 

است. نوروز از ميان جشن هاي باستاني ايران تنها جشني بوده که در چهار ديواري

 

خانه ها نفوذ کرده است.

 

تخت جمشيد

سنجد ( Sorb ) : نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و بركت


سمنو (
Samanoo): نماد خوبي براي زايش گياهي و بارور شدن گياهان


سبزه (
Verdure) : موجب فراواني و برکت در سال نو شود، رنگ سبز آن رنگ ملي و

 

مذهبي ايرانيان است.


سيب سرخ (
Red Apple ) : نمادي است از باروري و زايش


سماق (
Sumac) : براي گندزدايي و پاکيزگي


سير (
Garlic) : براي گندزدايي و پاکيزگي


سرکه (
Vinegar) : براي گندزدايي و پاکيزگي


قرآن(
Quran) : کتاب مقدس هر آيين


تخم مرغ (
Eggs) : از نوع سفيد يا رنگي نمادي است از نطفه و نژاد


ماهي سرخ (
Gold Fish) : ماهي يکي از نمادهاي آناهيتا فرشته آب و باروري است و

 

وجود آن باعث برکت و باروري مي گردد.


سکه (
Silver & Gold Coin) : موجب برکت و سرشاري کيسه است


نقل (
Comfit ): نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت


شيريني (
Sweets ) : نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت


آجيل (
Nuts) : نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت


اسپند (
Wild Rue): در زمانهاي قديم مقدس بوده و در رسم هاي نيايشي بکار برده مي

 

 شده.
انار (
Pomegranate) : پردانگي انار نشان از برکت و باروري است.

 

 

(سال نو مبارك) همتون و دوست دارم ساله خوبي داشته باشين.

                                        مريم..

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/26ساعت 21:55 توسط مریم |


كوچه هاي دل من، باز خلوت شده است

 

قبل از اينكه برسم، دوستي را بردند

 

يك نفر گفت به من

 

باز دير آمده اي، دوست قسمت شده است.

 

با توام،با تو، خدا

 

يك دل قلابي، يك دل خيلي بد،

 

چقدر مي ارزد؟

 

من كه هرجا رفتم،جار زدم:

 

شده اين قلب حراج، بدويد

 

يك دل مجاني، قيمتش يك لبخند

 

به همين ارزاني.

 

هيچوقت اما، هيچكس قلب مرا قرض نكرد

 

هيچ كس دل نخريد.

 

با توام، با تو، خدا

 

پس بيا اين دل من مال خودت

 

من كه ديگر رفتم اما

 

ببر اين دل را

 

دنبال خودت.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/25ساعت 10:32 توسط مریم |


دستمال كاغذي به اشك گفت:


قطره قطره‌ات طلاست


يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟


عاشقم


با من ازدواج مي‌كني؟


اشك گفت:


ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!


تو چقدر ساده‌اي


خوش خيال كاغذي!


توي ازدواج ما


تو مچاله مي‌شوي


چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي


پس برو و بي‌خيال باش


عاشقي كجاست!


تو فقط


دستمال باش!


دستمال كاغذي، دلش شكست


گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست


گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد


در تن سفيد و نازكش دويد


خونِ درد


آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد


مثل تكه‌اي زباله شد


او ولي شبيه ديگران نشد


چرك و زشت مثل اين و آن نشد


رفت اگرچه توي سطل آشغال


پاك بود و عاشق و زلال


او


با تمام دستمال‌هاي كاغذي


فرق داشت


چون كه در ميان قلب خود


دانه‌هاي اشك كاشت

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/21ساعت 15:34 توسط مریم |


به سراغ من اگر می ایید


پشت هیچستانم


پشت هیچستان جایی است


پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است


 که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک

 
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح


به سرتپه معراج شقایق رفتند


 پشت هیچستان چتر خواهش باز است 


 تا نسیم عطشی در بن برگی بدود


زنگ باران به صدا می اید


آدم اینجا تنهاست


و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است


به سراغ من اگر می ایید


 نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد


چینی نازک تنهایی من

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/18ساعت 12:0 توسط مریم |


ماه بالاي سر آبادي است ،...

 
اهل آبادي در خواب.


روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم.


باغ همسايه چراغش روشن،


من چراغم خاموش ،


ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب.

غوك ها مي خوانند.


مرغ حق هم گاهي.

كوه نزديك من است : پشت افراها ، سنجدها.

 

و بيابان پيداست.


سنگ ها پيدا نيست، گلچه ها پيدا نيست.


سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب ، مثل آواز خدا پيداست.

نيمه شب با يد باشد.

 
دب آكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام.


آسمان آبي نيست ، روز آبي بود.



ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.


ياد من باشد فردا لب سلخ ، طرحي از بزها بردارم،


طرحي از جاروها ، سايه هاشان در آب

.
ياد من باشد ، هر چه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب در آرم.

ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد

.
ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم.


ياد من باشد تنها هستم.



ماه بالاي سر تنهايي است.

 


 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/15ساعت 19:58 توسط مریم |


در دود چشمانم چيزي را تشخيص نمي داد....

 

و انگار مادر ميخواست با اسپند بيماري و تب مرا پنهان كند

 

آنقدر سرفه مي كنم تا از درون تهي شوم تا همه ي درد و غصه ها با

 

سرفه هاي پي در پي.........................................................

 

بيرون بيايد. تنم درد ميكنه تمام استخونام تير ميكشه همه ي اينها يه

 

...................................................................................

 

طرف و غمه..... يه طرف...................

 

 

تب دارم مادرم ميگه چشمات تبداره  و شايد...........................................

 

.................................................................................................

 

هرم گرما از چشمام ميزنه بيرون و من باز تو حالت خواب و بيدار توي تب

 

.....................................................

 

41 درجه................................................

 

هذيان ميگويم مادرم ميگفت اسم كسي ورد زبانت بود و ميداني كه

 

........................................................................................................................

 

اسطوره ي خوشي و نا خوشيم شدي.........................................................

 

و شايد........... گريه امانم نميدهد از درد بيماريست يا چيز ديگر نميدانم

 

..........................................................................................

 

ديگه بيداري شب عادتمه همدم سكوت تنهايي من تيك تيك

 

 ساعتمه...........................................................................

 

 

دراي پنجره رو تا  انتها باز مي كنم تو خيالم با تو پرواز مي كنم.

 

.............................................................................................................

 

.............................................................................................................

 

..........................................................................................................؟

؟

؟

؟

؟

؟

؟  دگر كافي ايست....................................................

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13ساعت 20:55 توسط مریم |


 

صدات  كردم نشنيدي  نگات كردم نفهميدي و انگار مبتلا به كري وكوري شدي

 

نگو آروم صدات كردم بهونه نيار انقدر صدام بلند بود كه همه ي عالم شنيدن الا تو

 

چند روز شد..............1 ساعت  1 روز  1 ماه 1  سال

 

فكرشم نمي كردم......محرم بي تو....ولنتاين بي تو.... 30 بهمن بي تو ...و حالا نزديك

 

عيد...بازم بي تو..............................................................................................

 

بازم بي تو ميخندم بي تو گريه ميكنم ...............راستي يادته چند تا طلوع آفتاب

 

و با هم ديديم..............حالا من اينجام بدون تو....بدون گرماي وجودت....بدون ..........؟

 

خسته شدم  وشايد  هم تو را گم كردم  نه خودم گم شدم .......بسه بازي خسته

 

شدم  يا تو  منو پيدا كن................................................يا من  از بچگي هم  بازي

 

 قايم  باشك  حرصم و در مي اورد  ولي الان 1 سال بازي

 

تموم نميشه ...

 

 

لبريزم از عشق تو و سرشارم از هواي تو

 

 


 

دست كدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو            پشت كدوم بهانه باز پنهون كنم هق هقمو

 

گريه نميكنم نرو آه نمي كشم  بشين                 حرف نميزنم بمون بغض نميكنم ببين

 

سفر نكن خورشيدكم ترك نكن منو نرو            نبودنت مرگ منه راهي اين سفر نشو

 

نذار كه عشق منو تو  اينجا به آخر برسه        بري تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/09ساعت 15:35 توسط مریم |


به هر حال هر گذری برای گذشتن است و ما هم گذشتیم و تنها دلتنگی های خود را به یادگار خواهیم گذاشت
 به خدا خواهیم سپرد دیگران را و خودمان را به تنهایی بدرقه خواهیم کرد تا ............. من موندم و يه عالمه حرف ناتمام  ....حالا من موندم و يه عالمه واژه تكراري كه نمي دونم از كدوم دريچه ذهنم اونا رو فراري بدم .....دلم مي خواد يه قدم از خودم فاصله بگيرم تنها يه قدم .....شايد اينبار خودمو راحت بتونم باور كنم ...دلم نمي خواد خيلي عاشقونه يا با واژهاي قلمبه سلمبه حرف بزنم اما نمي تونم خيلي هم راحت حرف بزنم ...... اما سعي مي كنم ........................................................................
« فاصله بين من و تو تنها يه حرف ساده است »انگار همين ديروز بود كه يه خط فاصله به وسعت يه دنيا زندگي بين من و تو كشيده شد ...هيچ وقت نخواستي بدوني و من هم هيچ وقت نخواستم  بگم .......هميشه سنگ صبور  بودم اما امروز از اون سنگ بزرگ فقط يه كمي خرده سنگ مونده كه اون هم داره زير پاهات له مي شه ...هيچ وقت نخواستي باور كني و من هم هيچ وقت نخواستم قبول كنم ....وقتي به دور و برم نگاه مي كنم مي بينم خودم موندم و خودم و يه مشت افكار پراكنده و درهم و يه عالمه حرف نا تمام و يه .........هيچ وقت نخواستي به ياد بياري و من هيچ وقت نخواستم فراموش كنم ..........
ميدونم كه اينبار كار سختي پيش رو دارم .. چون نمي تونم حرفهاي گذشته رو از ياد ببرم  .............فقط اينو دوست دارم بدوني كه فاصله بين من و تو تنها يه حرف سادست......

 


 
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/07ساعت 19:28 توسط مریم |


ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياری كه مرا ياد كند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد كند

 

خود ندانم چه خطائی كردم

كه ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائی اگر بود مرا

پس چرا ديده ز ديدارم بست

 

هر كجا می نگرم، باز هم اوست

كه بچشمان ترم خيره شده

درد عشقست كه با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چيره شده

 

گفتم از ديده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ بايد كه مرا دريابد

ورنه درديست كه مشكل برود

 

تا لب بر لب من م لغزد

می كشم آه كه كاش اين او بود

كاش اين لب كه مرا می بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

 

می كشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود كه چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده كه بود

شعله ور در نفس خاموشش

 

شعر گفتم كه ز دل بردارم

بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه ئی از رويش شد

با كه گويم ستم عشقش را

 

مادر، اين شانه ز مويم بردار

سرمه را پاك كن از چشمانم

بكن اين پيرهنم را از تن

زندگی نيست بجز زندانم

 

تا دو چشمش به رخم حيران نيست

به چكار آيدم اين زيبائی

بشكن اين آينه را ای مادر

حاصلم چيست ز خود آرائی

 

در ببنديد و بگوئيد كه من

جز او از همه كس بگسستم

كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست

فاش گوئيد كه عاشق هستم

 

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسيد كه پيغام از كيست

گر از او نيست، بگوئيد آن زن

ديرگاهيست، در اين منزل نيست

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/05ساعت 12:55 توسط مریم |


با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک
فقط میخوام بهت بگم تولدت مبارک

تولدت مبارك.....تولدت مبارك..... تولدت مبارك....... تولدت مبارك.....تولدت مبارك..... تولدت مبارك....... تولدت مبارك.....تولدت مبارك..... تولدت مبارك....... تولدت مبارك.....تولدت مبارك..... تولدت مبارك....... تولدت مبارك.....تولدت مبارك..... تولدت مبارك....... تولدت مبارك.....تولدت مبارك..... تولدت مبارك....... تولدت مبارك.....تولدت مبارك..... تولدت مبارك....... تولدت مبارك.....تولدت مبارك..... تولدت مبارك....... تولدت مبارك.....تولدت مبارك..... تولدت مبارك....... تولدت مبارك.....تولدت مبارك..... تولدت مبارك....... تولدت مبارك.....تولدت مبارك..... تولدت مبارك....... تولدت مبارك.....تولدت مبارك..... تولدت مبارك.......  

 

امیدوارم که صدمین سال زندگیت رو با هم جشن بگیریم !

 

مژگان جان تولدت مبارك

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/02ساعت 19:16 توسط مریم |