مذهب
شوخی سنگينی بود
که محيط با من کرد
و من سالها
مذهبی ماندم
بی آنکه خدايی
داشته باشم.

التماست نمی کنم
هرگز گمان نکن که این واژه را
فانوس نفس های من آرام بگیر
هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
این انتظار شبانه را به خلوت ناب
خواب های تو می سپردم
کوتاه مان قسم
نگاهم کافی ست
اما
کبوتران هره نشین
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران
تماشایت کنم ؟

اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
تمام این سالها کنار ِ من بودی!
کنار دلتنگی ِ دفاترم!
در گلدان چینی ِ اتاقم!
در دلم..
.
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،
هم صحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِانزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس

از یاد نبر که از یاد نبردمت!
از یاد نبر که تمام این سالها،
از یاد نبر که همیشه،
از یاد نبر که - با تمام این احوال-
همیشه اشتیاق تکرار ترانه ها با من بودى
همیشه این من بودم
که برای پرسشی ساده پا پیش می گذاشتم!
همیشه حنجره من
هواخواهِ خواندن آواز آرزوها بود!
همیشه این چشم بی قرار...
-
یک نفر صدای آن ضبط لاکردار را کم کند!●



