تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

اهل ِ سرزمین ِ گـُلُ بلبلم!


رؤیاهام ُ


آرزوهام ُ


خاطره هام ُ مصادره کردن!


دست ِ راستم توقیفه!


نوک مدادم شکسته!


یه خیاط باشی ِ ناشی


با نخ ُ سوزن لبام ُ دوخته!


اما هنوز زنده ام!


اگه نفس کشیدن،


تنها معنی ِ زنده بودن باشه!


اگه زندگی


همین جون دادن ِ دم به دم باشه،


هنوز زنده ام!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/29ساعت 21:37 توسط مریم |


ساعت یک ِ نصفه شبه، اما چشام هم نمیاد!


انگاری گیتارِ صدام، یه زخمه ی تازه می خواد!


تو روزگار ِ والیوم، چشم ِ نخفته نوبره!


خور ُ پُف ِ ثانیه ها، حوصله م ُ سر می بره!


گربه ها دعوا می کنن، بالای دیوار، دوباره!


هیچ کس دیگه حوصله ی شب زنده داری نداره!


ستاره ها کاغذی اَن! زنجره ساز نمی زنه!


وقتِ سکوتِ آینه نیست! موقعِ فریاد ِ منه!

والیوم ده پلک ِ کوچه رُ بسته! ای امان!


والیوم ده حرمت ِ خواب ُ شکسته! ای امان!


دیگه تو خواب ِ کسی، رؤیای محرمانه نیست!


شب پره از توی این پیله نجسته! ای امان!



همه تو خواب فکر می کنن، همه تو خواب حرف می زنن!


همه تو خواب طلسم ِ این شب ِ سیاه ُ می شکنن!


شب اما جولون می ده باز، اونور ِ قاب ِ پنجره!


با والیوم هیچ کسی از خواب ِ بلند نمی پره!



والیوم ِ ده پلک ِ کوچه ها ر ُ بسته! ای امان!


والیوم ِ ده حرمت ِ خواب ُ شکسته! ای امان!


دیگه تو خواب ِ کسی، رؤیای محرمانه نیست!


شب پره از توی این پیله نجسته! ای امان!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/27ساعت 20:20 توسط مریم |


 

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،


که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!


به خودم گفتم


این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!


ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،


در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!


هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام


و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!


دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!


از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!


باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!


شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان

 

به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،


این تبعید ناتمام را معنا کند!


 شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،


در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!


یا سنگی که با دست ِ من


کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!


یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من


با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریدم!


وگرنه من که به هلال ابروی تو،


در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!


امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،


ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!


برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!


یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ


و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!


پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،


دیگر نگو بر نمی گردی!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/24ساعت 20:46 توسط مریم |


مثِ هزاری ِ مُچاله،

 

تَه ِ جیب ِ یه شوفر تاکسی!

 

مثِ قطره ی مُف،

 

نوک ِ دماغ ِ یه عَمَلی!

 

مثِ عطر ِ دَسمال ِ ابریشم،

 

تو آستین ِ پیرهن ِ یه خانوم خانوما!

 

مث ِ مقدس شدن ِ یه شمع،

 

وقتی که برق می ره!

 

مث ِ رنگ ِ کبود ِ خون ِ انار،

 

دورِ لبای یه پسرْ بچه!

 

مث ِ قشنگی ِ پشه ْ بند،

 

رو پُشت ِ بوم ِ مهتاب ْ زده!

 

مثِ طعم ِ قرص ِ مسکن،

 

 رو زبون ِ یه مریض ِ سرطانی!

 

مثِ دایره های آب ِ حوض،

 

 دورِ یه برگ ِ تازه مًُرده!

 

مثِ ملّق زدن ِ کبوتر ِ جَلد،

 

وقتی رو بوم صاحبش فرود میاد!

مث ِ گریه کردن،

 

واسه مرگِ قهرمان ِ یه فیلم ِ سیاه سفید!


مث ِ نعره ی پهلوون ِ دورهْ گرد،


وقتی زنجیر ُ پاره می کنه!


مث ِ چرخش ِ سکـّه تو هوا،

 

قبل ِ نتیجه ی شیر یا خط!


مث ِ حرارت ِ الکل،


وقتی از گلو پایین می ره!


مث ِ موج ِ گندم ْ زار،


وقتی باد از وسط ِ خوشه هاش می گذره!


مثِ تـُردی ِ مَردنگی ِ چراغ ْ


تو دستای پینه بسته ی یه پیرمرد!


مث ِ صدای اولین ترقّه،


تو غروب ِ سه شنبه ی آخر ِ سالْ !


مث ِ زمزمه کردن ِ یه آواز،


وقتِ رد شدن از یه کوچه ی خلوت!


یه همچین چیزی ِ زندگی!


نه شیرین ُ نه تلخ!


مث ِ طعم ِ گَس ِ ریواس!


مث ِ مزه ی آب!


مث ِ رنگ ِ هوا...

 

 

 




+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/19ساعت 12:0 توسط مریم |


تقصیر تو نبود!


خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،


خاموش شود!


خودم شعرهای شبانه اشک را،


فراموش نکردم!


خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!


حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،


نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!


خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،


بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند


و عسلهایم


صبحانه کسانی باشند،


که هرگز ندیدمشان!


تنها آرزوی ساده ام این بود،


که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!


که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی


و بعد از قرائت بارانها،


زیر لب بگویی:


«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»


همین جمله،


برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،


کافی بود!


هنوز هم جای قدمهای تو،


بر چشم تمام ترانه هاست!


هنوز هم همنشین نام و امضای منی!


دیگر تنها دلخوشی ام،


همین هوای سرودن است!


همین شکفتن شعله!


همین تبلور بغض!


به خدا هنوز هم از دیدن تو


در پس پرده باران بی امان،


شاد می شوم!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/04/16ساعت 20:4 توسط مریم |


می خوامت!


این خلاصه ی تموم ِ شعرای عاشقونه ی دنیاس!


تو این زمونه ی سِلف سرویس،


مجال ِ این نیس بِرَم تو عالم ِ هَپَروتُ


چشمات ُ به فانوسای یه بندرِ دورافتاده تشبیه کنم


که بی قرار ِ برگشتنِ ماهیگیراشه!


یا مثلاً بگم که دستات


مثِ کلبه ی امنی تو دل ِ یه جنگل ِ انبوه ِ،


واسه زندونی ِ فراری!


اگه تو این روزگارْ


فرصت ِ شنیدن ِ جواب سلامتُ داشته باشی


بایس کلات ُ بندازی هوا،


دیگه چه برسه به رد ًُ بدل کردن ِ دل قلوه


که این روزا کالای ممنوعن!


بذار در ِ گوشِت بگم:


میخوامت!


این خلاصه ی تموم ِ جُرمای عاشقونه ی دنیاس!

 



+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/11ساعت 19:20 توسط مریم |


به كه بايد دل بست؟

 

به كه شايد دل بست؟

 

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .

 

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

 

گرم، پاسخ گويد

 

نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ

 

قدمي، راه محبت پويد

 

***

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

 

همه گلچين گل امروزند ـ

 

در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .

 

***

به كه بايد دل بست ؟

 

به كه شايد دل بست ؟

 

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ

 

نقشه يي شيطانيست

 

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

 

حيله پنهانيست .

 

***

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ

 

هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست

 

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

 

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

 

به كه بايد دل بست؟

 

به كه شايد دل بست؟

 

***

خنده ها ميشكفد بر لبها ـ

 

تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي

 

همه بر درد كسان مينگرند ـ

 

ليك دستي نبرند از پي درمان كسي

 

***

از وفا نام مبر، آنكه وفا خواست کجاست؟

 

ريشه عشق، فسرد

 

واژه دوست، گريخت

 

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

 

***

دست گرمي كه زمهر ـ

 

بفشارد دستت ـ

 

در همه شهر مجوي

 

گل اگر در دل باغ ـ

 

بر تو لبخند زند ـ

 

بنگرش، ليك مبوي

 

لب گرمي كه ز عشق ـ

 

ننشيند بلبت ـ

 

به همه عمر، مخواه

 

سخني كز سر راز ـ

 

زده در جانت چنگ ـ

 

بلبت نيز، مگو

 

***

چاه هم با من و تو بيگانه است

 

ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند

 

درد دل گر بسر چاه كني

 

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

 

گر شبي از سر غم آه كني .

 

***

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

 

درد خود را به دل چاه مگو

 

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

 

آب شو، « آه » مگو .

 

***

ديده بر دوز بدين بام بلند

 

مهر و مه را بنگر

 

سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است

 

سكه نيرنگ است

 

سكه اي بهر فريب من و تست

 

سكه صد رنگ است

 

***

ما همه كودك خرديم و همين زال فلك

 

با چنين سكه زرد ـ

 

و همين سكه سيمين سپيد ـ

 

ميفريبد ما را

 

هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ

 

گفته ام با دل خويش:

 

مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

 

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

 

آسمان با من و ما بيگانه

 

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

 

« خويش » در راه نفاق ـ

 

« دوست » در كار فريب ـ

 

« آشنا » بيگانه

 

***

شاخه عشق، شكست

 

آهوي مهر، گريخت

 

تار پيوند، گسست

 

به كه بايد دل بست ؟

 

به كه شايد دل بست ؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/06ساعت 10:31 توسط مریم |


 

كسي با سكوتش

 

مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد

 

كسي با نگاهش

 

مرا تا درندشت درياي خون برد

 

مرا باز گردان

 

مرا اي به پايان رسانيده

 

- آغاز گردان

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/01ساعت 20:51 توسط مریم |