تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

نمی دانم چرا همه می خواهند،


طناب ِ امیدم را


از بام آمدنت ببرند!


می گویند،


باید تو می رفتی تا من شاعر شوم!


عقوبتِ تکلم این همه ترانه را،


تقدیر می نامند!


حالا مدتی ست که می دانم،


اکثر این چله نشین ها چرند می گویند!


آخر از کجای کجاوه ی کج کوله جهان کم می اید،


اگر تو از راه دور ِ دریا برگردی؟


آنوقت دیگر شاعر بودنم چه اهمیتی دارد؟


همین نگاه نمناک


همین قلب ِ بی قرار


جای هزار غزل عاشقانه را می گیرد !


می رویم بالای بام ِ بوسه می نشینیم


و ترانه به هم تعارف می کنیم!


در باران زیر سایه ی هم پناه می گیریم!


تازه می شود بالای تمام ِ ابرهای بارانی نشست!


تا ستاره شناسان


کهکشان ِ دیگری را در آسمان کشف کنند!


به چی می خندی؟


یادت هست که همیشه،


از خندیدن ِ دیگران


بر چکامه های پُر «چرا» یم دلگیر می شدم؟


اما تو بخند!


تمام ترانه ها فدای یک تبسمت!


حالا برای همه می نویسم که آمدی


و سبزه ی صدایت در گلدان ِ سکوتم سبز شد!


می نویسم که دستهاي سرد ِ مرا،


در زيرِ این همه تازیانه گرفتی!


می نویسم که...


بیدار شو دل ِ رؤیا باف!


بیدار شو!؟؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/31ساعت 13:9 توسط مریم |


به خودم چرا،


اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم!


می دانم بر نمی گردی!


می دانم که چشمم به راه خنده های تو خواهد خشکید!


می دانم که در تابوت ِ همین ترانه ها خواهم خوابید!


می دانم که خط پایان پرتگاه گریه ها مرگ است!


اما هنوز که زنده ام!


گیرم به زور ِ قرص و قطره و دارو،


ولی زنده ام هنوز!


پس چرا چراغه خوابهایم را خاموش کنم؟


چرا به خودم دروغ نگویم؟


من بودن ِ بی رؤیا را باور نمی کنم!


باید فاتحه کسی را که رؤیا ندارد خواند!


این کارگری،


که دیوارهای ساختمان نیمه کاره کوچه ما را

بالا می برد، سالها پیش مرده است!


نگو که این همه مرده را نمی بینی!


مرده هایی که راه می روند و نمی رسند،


حرف می زنند و نمی گویند،


می خوابند و خواب نمی بینند!


می خواهند مرا هم مرده بینند!


مرا که زنده ام هنوز!


(گیرم به زور قرص و قطره و دارو!)


ولی من تازه به سایه سار سوسن و صنوبر رسیده ام!


تازه فهمیده ام که رؤیا،


نام کوچک ترانه است!


تازه فهمیده ام،


که چقدر انتظار آن زن سرخپوش زیبا بود!


تازه فهمیده ام که سید خندان هم،


بارها در خفا گریه کرده بود!


تازه غربت صدای فروغ را حس کرده ام!


تازه دوزاری ِ کج و کوله آرزوهایم را


به خورد تلفن ترانه داده ام!


پس کنار خیال تو خواهم ماند!


مگر فاصله من و خاک،


چیزی بیش از چهار انگشت ِ گلایه است،


بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر می میرم،


که دل ِ تمام مردگان این کرانه خنک شود!


ولی هر بار که دستهای تو،


(یا دستهای دیگری، چه فرقی می کند؟)


ورق های کتاب مرا ورق بزنند،


زنده می شود


و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم!


اما، از یاد نبر! بیبی باران!


در این روزهای ناشاد دوری و درد،


هیچ شانه ای، تکیه گاه ِ رگبار گریه های من نبود!


هیچ شانه ای!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/24ساعت 12:49 توسط مریم |


گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را،


فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن!


من سکوت کردم!


گفتی : یک پلک نزده،


پرنده ی پندارم


از بام ِ خیال تو خواهد پرید!


من سکوت کردم!


گفتی : هیچ ستاره ای،


دستاویز ِ تو در این سقوط ِ بی سرانجامم


نخواهد شد!


من سکوت کردم!


گفتی: دوری ِ دستها و همکناری ِ دلها،


تنها راه ِ رها شدن است!


من سکوت کردم!


گفتی : قول می دهم هر از گاهی،


چراغ ِ یاد ِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله


روشن کنم!


من سکوت کردم!


سکوت کردم ، اما


دیگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را


     از آنسوی صراحت ِ سیم و ستاره نشنیدی!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/20ساعت 18:25 توسط مریم |


بعید ترین رؤیاها هم حقیقت دارن!


حتا اگه تعریف کردن ِ بعضیاشون،


سرِ آدمُ به باد بده!

رؤیای بچه گی ِ پاسبون ِ سر ِ چهاراه


داشتن ِ یه سوت سوتک بوده،


ناظم ِ دبستان ِ ما


دلش می خواسته هیتلر بشه،


و اون زن ِ اون کاره ی خیابونْ


شبا خواب ِ سوفیالورنُ می دیده!

بعضی وقتا،


فکر کردن به آفتاب

 

آدم ُ بیشتر از خود ِ آفتاب گرم می کنه!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/17ساعت 10:36 توسط مریم |


دستم نه،


اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!

نمی دانم چرا


وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین


نگاه می کنم،


پرده ی لرزانی از باران و نمک


چهره ی تو را هاشور می زند!


همخانه ها می پرسند:


این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،


که در بام تمام ترانه های تو


رد ِ پای پریدنش پیداست؟


من نگاهشان می کنم،


لبخند می زنم


و می بارم!

حالا از خودت می پرسم!


ایا به یادت مانده آنچه خاک ِ پُشت ِ پای تو را


در درگاه ِ بازنگشتن گِل کرد،


آب ِ سرد ِ کاسه ی سفال بود،


یا شوآبه ی گرم ِ نگاهی نگران؟

 


پاسخ ِ این سؤال ِ ساده،


بعد از عبور ِ این همه حادثه در یاد مانده است؟


کبوتر ِ باز برده ی من!
 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/14ساعت 13:3 توسط مریم |


سَرِتُ بالابگیر

 

حتا اگه این همه سایه ی سر به زیر


آرزوهات ُ سَرسَری بگیرن!


 

سرت ًُ بالا بگیر!


حتا اگه جوابش


یه سنگ باشه وُ


یه زخم ُ


چَن تا بخیه!



سرتُ بالا بگیر!


حتا اگه بدونی با این کار،


وَزنِش چَن برابر میشه وُ


کم کم رو شونه هات سنگینی می کنه!



سرت ُ بالا بگیر!


آدمای سر به زیر،


بین ِ دو تا پاشون پی ِ آزادی می گردن!


سرت ُ بالا بگیر!

  

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت 20:41 توسط مریم |


به نقطه ای نامعلوم که خیره می شوی،


تمام ش ستاره های آسمان


بر سرم شهاب می شوند!


بیا لحظه ای به طعم ِ شیر ِ مادرانمان بیندیشیم!


به سر براهی ِ سایه های همسایه!


به کوچ ِ کبوتر،


به فشفشه های خاموش،


به ونگ ونگ ِ نخست و بنگ بنگ ِ آخرین...


هر دو سوی ِ چوب ِ زندگی خیس ِ گریه است!


فرقی میان زادن ِ نوزاد و پاره کردن ِ پیله

 

 و رسیدن سیبها نیست!


کسی صدای پروانه ها را نمی شنود،


وقتی با سوزن ِ ته گرد


به صلیبشان می کشند!


کسی گریه درخت را


به وقت ِ چیدن ِ سیبهایش نمی بیند!


ولی یک روز،


یک روز ِ خدا


چشمها بیدار و گوشها شنوا می شوند،


هیچ دستی برای شکار پروانه ها تور نمی بافد،


سیبهای رسیده از درخت می افتند


و تو دیگر،


به آن نقطه تار ِ نامعلوم،


خیره نمی شوی!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/03ساعت 18:42 توسط مریم |