تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

دیگر نه من نه این معانی معیوب


 دیگر نه من نه این شهادت اشک


 دیگر از تکرار ترانه خسته ام


 از این پنجره های بسته خسته ام!


 خسته ام از ایندقایق بی لبخند


باران ببارد یا نبارد


 من می روم با دست هایت


چتری برای پروانه ها بسازم


 دیگر چه می شود که نام گل های باغچه

 

 را به خاطر نیاورم ؟


 یا اصلا ندانم که کدام شاعر شبتاب


 قافیه ها را از قاب غمگین پنجره پر داد ؟


 من که خوب می دانم


 بادبادک بی تاب تمام ترانه ها


 همیشه پر پشت بام خلوت خاطره های تو می افتد


 دیگر چه فرق می کند که بدانم


 باد از کدام طرف می وزد

 


+ نوشته شده در شنبه 1386/06/31ساعت 12:2 توسط مریم |


همیشه


 به انتهای گریه که می رسم


 صدای ساده ی فروغ از نهایت شب را می شنوم


 صدای غروب غزال ها را


 صدای بوق بوق نبودن تو را در تلفن


 آرام تر که شدم


 شعری از دفاتر دریا می خوانم


 و به انعکاس صدایم در ایینه اتاق


 خیره میشوم


در برودت این همه حیرت


 کجا مانده یی آخر ؟

 

 



+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27ساعت 11:55 توسط مریم |


پیاده آمده ام


 بی چارپا و چراغ


 بی آب و اینه


 بی نان و نوازشی حتی


تنها کوله یی کهنه و کتابی کال


 و دلی که سوختن شمع نمی داند


کوله بارم


 پر از گریه های فروغ است


پر از دشتهای بی آهو


 پر از صدای سرایدار همسایه


 که سرفه های سرخ سل


 از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند


پر از نگاه کودکانی


که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم


 آنها را به خانه ی خواب نمی رساند


 می دانم


 کوله ام سنگین و دلم غمگین است


اما تو دلواپس نباش !


 نیامدم که بمانم


تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش


 تمام جاده های جهان را


 به جستجوی نگاه تو آمده ام


 پیاده


 باور نمی کنی ؟


پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من


 حالا بگو


 در این تراکم تنهایی


 مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟

 

 




 

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/09ساعت 21:43 توسط مریم |


من دوباره در محفل عزاي آينه ها و اجتماع سوگوار تجربه هاي

 

 رنگ پريده آمدم.

 

و چه شد كه امروز به اين فكرم...! كه چگونه ناتمامي قلبم بزرگ شد و

 

 هيچ نيمه اي اين نيمه را تمام نكرد!!!

 

 

 

                   ( تنم به پيله ي تنهاييم نمي گنجد)

 

 

 

اينجا ستاره ها همه خاموشند...

 

اينجا فرشته ها همه گريانند...

 

اينجا شكوفه هاي گل مريم...

 

بيقدرتر ازخار بيابانند...

 

 

امشب شب تولده منه و من اولين و آخرين مهمان هستم چه بزمي ست امشب!

 

 و چه تنهايم.....

 

 

يخ كردم يخ كردني درتب،،، تبي كه جسمم نه،،، دارد باورم ميسوزد از آن

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/06/04ساعت 22:2 توسط مریم |


َمن سيلي خور عشقم !

 

سيلي خور تمام لحظه هاي زمان

 

كسي كه حس مي كرد صداي باران آخر عشق است

 

و كبوتر قاصديست كه همتا ندارد !

 

ستاره چشمك مي زند تا شبي، كسي در اين وانفساي

 

زندگي اميد وارانه زندگي كند...

 

كسي كه منتظر است !

 

مي خواهي صادقانه بگويم...

 

 تمام شد !

 

شكست .... نه ....نه... سكوتم نه !

 

دلم !

 

و له شد ... احساسم!

 

تمام شد ...

 

تكراري شد ...

 

عشق .... انتظار .... سكوت

 

نه نفسم تمام نشده

 

اين منم كه وداع مي كنم با تو ... با تنهايي خود !

 

كوله بارم پر شد از نبودنت !

 

سفر ....! چه زيباست ...!

 

و عشق چه تلخ ... به تلخي گريه هاي نا تمام من !

 

به سردي دستان انتظار!

 

ديگر خدا نگاهم نمي كند ...!

 

هر چه صدا مي زنم

 

به در خانه اش مي كوبم

 

جوابم را نمي دهد.... حرفي نمي زند

 

در مقابل ما حرفي براي گفتن ندارد

 

برديم آبروي عشق را ... آبروي منتظر بودن...

 

آبروي خدا را !

 

هيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس....!

 

حرفي نزن ...

 

من خيلي وقت پيش تمام شدم ... خيلي وقت پيش ....

 

 اما تو نديدي !

 

نه.... خيال نكن بينا هستي ...

 

اَه....طعم گس عشق ... !

 

نه براي من طعمي ندارد....

 

فقط بوي مرگ مي دهد .....

 

 بوي مردن در چنگال بي رحمش ...

 

خيلي وقت است به آخر خط رسيدم و....

 

 نقطه گذاشتم پايان بودنم !

 

وقتي بودم تو هيچوقت نفهميدي كه هستم .....

 

حالا ميروم كه شايد بفهمي بودم ....

 

اما مي دانم خيالم باطل است ...!

 

تو هيچوقت نخواهي فهميد كه من بودم

 

بودم .... بودم....

 

اين چند وقت كه اينجا پر سه مي زدم و

 

 فقط براي تو يك سايه بودم

 

ببخش اگر سايه ام بي رنگ بود !

 

من سايباني بودم كه آفتاب را به تو داد نه سايه را !

 

ببخش....!

 

اما دلم را نمي دانم ... شايد بخشيد ...

 

و همه دلهايي كه براي من به وسعت

 

 آسمان پاك بودند و پر از عشق

 

و هميشه هر وقت هر زماني دلم مي گرفت

 

و هق هق امانم را مي بريد

 

حتي سراغشانم آرامم مي كرد

 

مي خواهم مرا به خاطر بسپاريد نه به خاطره ها !

 

و بخشش مرا براي بي صدا مردنم پذيرا باشيد !

 

و تو ....

 

سعي كن مرا به خاطره ها بسپاري مثل هميشه !

 

خداحافظ عشق ....!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/06/03ساعت 11:29 توسط مریم |