تا بدان جا برمت كه ميخواهي...
زورقي توانا به تحمل باري كه بر دوش داري
زورقي كه هيچگاه واژگون نشود
به هر اندازه كه ناآرام باشي
يا....متلاطم باشد دريايي كه در آن ميراني
تقديم به علي عزيزم كه به اندازه ي دنيا دوستش دارم
با عرض پوزش اين متن بايد ۲۵ آذر نوشته مي شد
عذر تقصير از علي.......................
دوست دارم
اون که تو قصه مونده بود ، از اون یکی جدا نبود
ماه پیشونی رها بود از طلسم دیوای سیاه
پلنگ عاشق می پرید تا لب شیروونی ماه
سیاوش شاهنامه رو کاش کسی گردن نمی زد
کاش کسی توی قصه ها از عاشقی دم نمی زد
کاش داش آکل با زخم تیغ ، تو بسترش جون نمی داد
قصه نویس ، قصه مون رو با گریه پایون نمی داد
تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره
جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره
شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره
کاش توی قصه های شب، برق ستاره کم نبود
تو قصه ی جن و پری ، دلهره دم به دم نبود
مادربزرگ قصه هاش و ، بالای طاقچه جا می ذاشت
یه عاشق تازه نفس ، تو شهر قصه پا می ذاشت
قصه های قدیمی رو ، یه جور تازه می نوشت
آدم و حوا رو می برد ، دوباره می ذاشت تو بهشت
اما تا اون بیاد باید ، با بی کسی سر بکنیم
ترانه های کهنه رو ، دوباره از بر بکنیم
تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره
جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره
شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره

دلت میگیرد..به همین سادگی.
میگردی دنبال توضیح...یک سری سوال جواب
تکراری از خودت میپرسی و ظاهرا باید
همه چیز تمام شود، حداقل کم شود اما انگار نه انگار...
بد جوری روحت پیچ خورده است...
الکی شروع میکنی دنیا را فحش دادن...بعد نوبت
میرسه به شیطان لعین. اصلا دیگه
این دل واسه ما دل نمیشه
بیرون بارون پودری می آد...
از اونایی که دوس داری زیرش باشی
ولی خب هوا
سرده...خیلی هم نمیچسبه...
یه نگاهی به این جوونی رفته میکنی
یک مرتبه بند دلت میریزه!
صدایی از عمق روحت به مناجات بلند میشه....
از این کارها بلد نبودی!
کیست که از درون من خسته با این آرامش
با خالق به گفتگو برخاسته؟
خدایا ! به روحم وسعتی بخش تا در حقارتهایم نپوسم
خدایا ! کمکم کن که بلندیهای روحم را زندگی کنم تا
در گندابهای جسمم توهم زندگی نداشته باشم.



