صدای آب میآید
ابرهای پاره تا دو سوی آسمان
کنار میروند
بالهای دوشیزگی پرندهای معصوم
شکسته میشوند
و چشمهای من از التهاب گناه
به درد میآیند
من از مهتاب میترسم
و با اینحال فردا صبح
غرور جاودانهی خویش را
نثار بکارت یک عشق میکنم

صدای آب میآید
ابرهای پاره تا دو سوی آسمان
کنار میروند
بالهای دوشیزگی پرندهای معصوم
شکسته میشوند
و چشمهای من از التهاب گناه
به درد میآیند
من از مهتاب میترسم
و با اینحال فردا صبح
غرور جاودانهی خویش را
نثار بکارت یک عشق میکنم
