دلت میگیرد..به همین سادگی.
میگردی دنبال توضیح...یک سری سوال جواب
تکراری از خودت میپرسی و ظاهرا باید
همه چیز تمام شود، حداقل کم شود اما انگار نه انگار...
بد جوری روحت پیچ خورده است...
الکی شروع میکنی دنیا را فحش دادن...بعد نوبت
میرسه به شیطان لعین. اصلا دیگه
این دل واسه ما دل نمیشه
بیرون بارون پودری می آد...
از اونایی که دوس داری زیرش باشی
ولی خب هوا
سرده...خیلی هم نمیچسبه...
یه نگاهی به این جوونی رفته میکنی
یک مرتبه بند دلت میریزه!
صدایی از عمق روحت به مناجات بلند میشه....
از این کارها بلد نبودی!
کیست که از درون من خسته با این آرامش
با خالق به گفتگو برخاسته؟
خدایا ! به روحم وسعتی بخش تا در حقارتهایم نپوسم
خدایا ! کمکم کن که بلندیهای روحم را زندگی کنم تا
در گندابهای جسمم توهم زندگی نداشته باشم.



